آری , بهانه بود وقتی پدرم به دنبال مادرم می رفت و اثر شماره کفشهایش را بر روی خاک نوازش می کرد و حتی تعداد قدم ها یش را تا مدرسه از بر بود آری , بهانه بود وقتی پدرم گفت : دوستت دارم و موهای مادرم را لمس کرد همان وقتها که برای پوشش مو زور نبود و مو ها را تا روی سینه پریشان می کردند آری , بهانه بود وقتی پدرم اولین بار گونه های مادرم را در یک غافلگیری دزدید و مادرم خجالت کشید و فلسفه ی مهر همان آن بود که همچون ظهور فیلم عکاسی نمایان گردید مادرم ذوق , نقطه ای از عشق پدرم حیران , آخر عشق آری , بهانه بود نه تکلیف لبانی که در هم می پیچید و از سر این بهانه لحظه ای ناخودا گاه پشت یک لغزش مشق یک عمر مانده اشان را در وجود نا باور من نهفتند و جواب تمام صفرهای کارنامه اشان را اکنون درون دفتر زیر ضربات ترکه های انار که کف دست را آنقدر مضروب می کند و حال انسان را هم از انارهای ترش و هم از انارهای شیرین به هم می زند را می دهم پدر , مادر لحظه لذتتان زمان پیدایش کوچکترین نقطه ی من روز بود یا شب ؟ پ.ع.(هیرش)
|