زنی با چشمهای درشتخواب رااز چشمهایم برده استو تا سپیده در انگاره ی منبا منمن بی خوابمن ویلان ، سرگردانشعر بازی می کند با لبانمصبح من از شویش می ترسمیا خجل دارم
پ.ع.(هیرش)
صدای انزوای سکوت شبهلهله ی بی صدائی ستاره هاچایی تلخنبود توهم راروی آن بگذارو بین چه می کشم