خوش آمدید

می ترسم شبی کسی بداند
تو هنوز دلت با ما نیست
اردیبهشت 1391
? ! @ # $ & *
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

تماس با من

***
جمعه 8 شهریور ماه سال 1387
انگار پاییز است

 

 انگار پاییز است

و مهربانی

‫با برگهایی که

‫عمرشان تا پاییز است

‫با کمی تلنگر باد

‫از جای خود بر می خیزد

‫و شهامت می خواهد

‫به دنبال مهربانی دویدن

‫‫و از گزند باد ربودن

‫باید نشست پشت پنجره‫

‫و انتظار گذشت چندین ماه

‫سرد

‫سرد

‫سرد

‫و بهار

‫نامی که گذشت یک سال دیگر را

‫به یادمان می آورد

‫آرزوی دوران کودکی

‫آن وقتها

‫بهار را دوست می داشتم

‫کاش آن وقتها بود

‫و باز گنجشک را

‫بخش می کردم

‫بابا نان داد می گفتم

‫مثل همان سالها

‫مشقهایم را نمی نوشتم

‫معلم می خواست

‫مشق بیاموزم

‫من نیاموختم

‫تنبیه

‫قسمتی از درسهای روزانه ام بود

‫‫انگار پاییز است

‫و شب شعرهایی که با خود می گیرم

‫و شعرهایم را

‫در تنهایی

‫به گوش تنهایی می چپانم

‫چقدر دلم می خواهد

‫شعر بخوانم برای کسانی

‫که اگر

‫بر شعرهایم پوزخند هم زنند

‫لذت ببرم

‫‫انگار پاییز است

‫و عریانی درختان

‫مرا بیاد

‫عریانی زنانی فاحشه می اندازد

‫که در زیر ظلمتی مرد سالارانه

‫تنهای زیبای خود را

‫می فروشند به مردانی که

‫طبق قوانین خدا

‫زن را کوچک می شمارند

‫و نمی خواهند فراتر بیندیشند

‫که زن با مرد برابر است

‫و در خفای خود

‫خدا را شکر گذارند

‫‫انگار پاییز است

‫و صدای هیچ دختری تا صبح

‫در گوشم نمی خواند عشق

‫و هنوز شبهایم

‫آغوش در آغوش شعر

‫صبح می شود

‫تن شعرهایم سرد

‫و در این هوای سرد پاییزی

‫تا صبح با شعر

‫در آغوش هم می لرزیم

‫‫انگار پاییز است

‫و اصل من پاره شده است

‫و زندگی ام

‫با نسخه ای جعل از من می گذرد

‫‫انگار پاییز است

‫و تابها و سرسره های پارکها

‫سردند

‫و هیچ کودکی را نمی بینم

‫که با آنها بازی کند

‫‫انگار پاییز است

‫و شب آوارگان

‫سخت صبح میشود

‫وای اگر زمستان بییاید

 

 

 

                                    پ.ع.(هیرش) 

                                    پویا عزیزی 

 پاییز ۱۳۸۶/۲۰۰۷

 



74408


یادداشت ها
Google




download