انگار پاییز است و مهربانی با برگهایی که عمرشان تا پاییز است با کمی تلنگر باد از جای خود بر می خیزد و شهامت می خواهد به دنبال مهربانی دویدن و از گزند باد ربودن باید نشست پشت پنجره و انتظار گذشت چندین ماه سرد سرد سرد و بهار نامی که گذشت یک سال دیگر را به یادمان می آورد آرزوی دوران کودکی آن وقتها بهار را دوست می داشتم کاش آن وقتها بود و باز گنجشک را بخش می کردم بابا نان داد می گفتم مثل همان سالها مشقهایم را نمی نوشتم معلم می خواست مشق بیاموزم من نیاموختم تنبیه قسمتی از درسهای روزانه ام بود انگار پاییز است و شب شعرهایی که با خود می گیرم و شعرهایم را در تنهایی به گوش تنهایی می چپانم چقدر دلم می خواهد شعر بخوانم برای کسانی که اگر بر شعرهایم پوزخند هم زنند لذت ببرم انگار پاییز است و عریانی درختان مرا بیاد عریانی زنانی فاحشه می اندازد که در زیر ظلمتی مرد سالارانه تنهای زیبای خود را می فروشند به مردانی که طبق قوانین خدا زن را کوچک می شمارند و نمی خواهند فراتر بیندیشند که زن با مرد برابر است و در خفای خود خدا را شکر گذارند انگار پاییز است و صدای هیچ دختری تا صبح در گوشم نمی خواند عشق و هنوز شبهایم آغوش در آغوش شعر صبح می شود تن شعرهایم سرد و در این هوای سرد پاییزی تا صبح با شعر در آغوش هم می لرزیم انگار پاییز است و اصل من پاره شده است و زندگی ام با نسخه ای جعل از من می گذرد انگار پاییز است و تابها و سرسره های پارکها سردند و هیچ کودکی را نمی بینم که با آنها بازی کند انگار پاییز است و شب آوارگان سخت صبح میشود وای اگر زمستان بییاید پ.ع.(هیرش) پویا عزیزی پاییز ۱۳۸۶/۲۰۰۷
|